قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
63
تاريخ الفي ( فارسى )
چون ما به بارگاه او رسيديم و به كلمهء « لا إله الّا اللّه و اللّه اكبر » ناطق شديم ، غرفهء قصر قيصر - و بروايتى مجموع قصر قيصر - در جنبش درآمد . به نزديك ما كس فرستاد كه : شما را نرسد كه اظهار ملّت خويش اينجا نماييد ، اوّلا مقصد خود را بوسيلهء مقرّبان معلوم گردانيد . گفتيم : ما به غير قيصر به ديگرى حال خود نگوييم . رخصت ملاقات داد . بر تختى نشسته بود و بعضى از امراء عظام قوىهيكل و اجسام نزد وى ايستاده بودند و خود با تمام اركان دولت و اعيان حشمت خود از سر تا پا ملبّس به لباس حمرا بود و همهء ايشان جامههاى سرخ در برداشتند . چون چشم قيصر بر ما افتاده تبسّم نموده و گفت : چون تحيّتى - يعنى سجده - به جاى نياورديد ؟ ما گفتيم : تحيّت ما غير از سلام نيست و آن بر شما حرام . گفت : چون پيش پادشاه خود رويد چه گوييد ؟ گفتيم : السّلام عليك . قيصر گفت : ملك در جواب شما چه مىگويد ؟ گفتيم : همين كلمه را برمىگرداند و عليك السّلام گويد . و با تمام اخوان همين تحيّت معامله نماييم . قيصر گفت : سوگند به انجيل كه اين صورت قطعا به عقل راست درنيايد كه تحيّت سلاطين چون تحيّت ساير مسلمين باشد . باز پرسيد كه بزرگترين و اكبر اذكار نزد شما چيست ؟ گفتيم : لا إله الّا اللّه و اللّه اكبر . باز غرفات قصر قيصر در حركت آمد . قيصر گفت : در خانههاى شما آثار عجايب از اين اذكار به ظهور مىآيد ؟ گفتيم : و اللّه ما هرگز در هيچجا از اين ذكر اينچنين زلزله و اضطرابى مشاهده ننمودهايم . گفت : اى كاش در حين گفتن اين كلمه خانه بر سر شما فرود آمدى و يك نيمهء ملك من زايل شدى كه مرا طاقت شنيدن دين محمّدى نيست . هشام گويد كه بعد از انقضاى قيل و قال ، ما را در منزلى منزّه فرود آوردند و خدمات شايسته كردند و پس از انقضاء سه روز ما را در خلوت طلبيده و از حالات پيغمبر و خليفه و طريق معاشرت وى با اصحاب و رعايا حكايتى چند پرسيد و جواب راست شنيد و فرمود كه صندوقى مذهّب [ و ] بزرگ كه مشتمل بر خانههاى كوچك بود حاضر ساختند و در خانهاى واكرده حرير پارهاى سياه بيرون آورد كه بر آن صورت مردى بود سرخرنگ و فراخچشم و بلند گردن صافى الوجه كه دو گيسوى بافته داشت با حسن و مهابتى تمام ، و گفت : اين صورت را مىشناسيد ؟ گفتيم : نى . گفت : آدم است ، عليه السّلام . آنگاه در خانهء ديگر باز كرد . حرير پارهاى سياه بيرون آورد كه بر آن صورت مردى [ بود ] سفيدروى ، جعدموى ، سرخچشم كه سرى بزرگ داشت و ساق سطبر و محاسن نيكو داشت ، گفت : اين صورت نوح است . و باز از خانهء ديگر صورت مردى بيرون آورد كه بغايت سفيد بود و اثر شيب بر محاسنش مىنمود و چشمهاى سياه داشت و پيشانى گشاده و بينى بلند داشت و از تازه [ 8 الف ] رويى تصوّر مىشد كه مگر در تكلّم است ، و گفت : اين صورت ابراهيم خليل است . و بعد از آن در خانهء ديگر را بگشاد و حرير پارهاى سفيد بيرون آورد كه بر آن صورت پيغمبر ما منقوش بود . بيرون آورد